و اما مالزی
قسمت دوم (رنج سرما و باران و سيل)
خداحافظی به سختی معمولش به سراغ ما هم آمد. پدر و مادر رو در آغوش گرفتیم. دعاهای مادرانه به گرمی همیشگی، اما نصیحت های پدرانه به سنگینی همیشگی نبود. نگاه ها خود پر از معناست. کرکری های آتی و سارا برای شوخی و خنده نبود، شاید تنها راه برای جلوگیری از حاق حاق گریه بود.
بیست و اندی سال زندگی بارها و بارها این اصل را برای من ثابت کرده که ما برای راحت زندگی کردن آفریده نشدیم، اما این بار هم نمی خواستم باور کنم.
به کررات در ذهنم این سفر را مرور کرده و همه راه های ممکن رفته بودم. همه چیز برنامه ریزی شده بود. می خواست اینبار برخلاف طبیعت، سرنوشت را رقم بزنم و مهارش را دردست بگیرم.
خرده حوادث اولیه را تصادفی دیدم، بی خبر ز آن، که به حکم بلا بسته اند عهد الست.
و اما اول ماجرا...
گلف ایر، در همان لحظات، وقتی می خواستیم چمدان هایمان را تحویل دهیم و برای وداع آخر پیش خانواده برگردیم، قانون جدیدی به افتخار ما تصویب کرد. به موجب این قانون چون یکی از چمدان های ما بیش از چهل کیلو وزن دارد (هرچند جمع باری که هر دو داشتیم تنها کمی بیشتر از حد مجاز بود) اجازه تحویل بار نداشته و مجبور بودیم با خرید کارتن در همان جا بارمان را از نو بسته بندی کنیم. هر طور بود کارتنی تهیه و بارمان را به بسته های کوچکتر تقسیم کردیم. اما این بار متوجه شدیم که مسئولین تحویل بار باز هم در همین لحظه تصمیم گرفته اند که به شدت مجری قانون باشند و حتی از یک کیلو بار اضافی هم نگذرند و گور پدر رضایت مشتری!
ما هم که ریال چندانی در جیبمان نمانده بود. به سرعت به سمت پدر بازگشتم، وسط تعارفات معمول بودیم که از بابا پول بگیرم یا آقای حضرتی، که آتوسا زنگ زد که بالاخره رضایت دادند و بار را تحویل گرفته اند. گویا می خواستند از ما که عازم سفر خارج از کشور هستیم شرینی بگیرند، اما بعد که متوجه می شوند ما خیلی گیج تر از آن هستیم که دلیل بهانه گیری هایشان را درک کنیم، کوتاه می آیند. (یادم باشد ایمیلی به امور مشتریان گلف ایر ارسال کنم!)
توضیح لازم اینکه درسالهای اقامتمان در پاکستان با مسائلی همچو زیر میزی، رومیزی، شرینی ، جوس (یا همان نوشیدنی خودمان) به خوبی آشنا شده بودیم چراکه این پدیده در شبه قاره نهادینه شده است. قصه اینکه برای موضوعی می بایست به یکی از ادارات دولتی مراجعه می کردم، دوستی پاکستانی مار در این مورد راهنمایی میکرد. در آخر یادآور شد که اینجا پاکستان است و درست نیست که دست خالی به پیش فلان مدیر مربوطه حاضر شوی!
طی دو-سه سال گذشته نیز به سبب حرفه مان و به ناچار تنمان به تن شهرداری چی ها زیادخورده بود. حال چرا اسرار که این کول بار تجربه! را با خودمان در همانجا رها کنیم؟ شاید دوست داشتم این سفر از همان آغاز رنگ دیگری داشته باشد...
بلیط های ما هم مثل خود ما دانشجویی بود. آخ که امان از این دانش و مشتقاتش. آن زمان که مهندس بودیم همه صحبت از هتل پنج ستاره و شأن کارکنان و .... بود. حالا باز هم در زمره اکونومی ها بودیم. ولی کیفیت و فضای صندلی های گلف ایر قابل تحسین بود. بدون استثنا در پرواز های داخلی صندلی به قدری فشرده چیده اند که انسان از هر چه سفر است بیزار می شود. خدا نکند که هواپیما از بلاد اروپای شرقی کرایه نشده باشد. چرا که علاوه بر بد خلقی خدمه، ساعتها زانو درد نیز از جلمه خدمات این دست هواپیما هاست.
پس از حدود دوساعت پرواز، ساعت هفت و بیست دقیقه به وقت محلی در فروگاه منامه به زمین نشستیم. شب بود و قت تنگ. با این حال به راحتی می توان متوجه شد که فرودگاه منامه گنجایش بلند پروزای های عربی را ندارد.
- اول آنکه پس از فرود، به دلیل ترافیک بالا در حدود سی دقیقه در گوشه ای زا باند توقف کردیم.
- دوم آنکه سالن فرودگاه بسیار شلوغ و پر ازدهام بود. برای سوار شده به هواپیمای دیگر (سالن و راهروهای ترانزیت) پیچ در پیچ و کم عرض به نظر می رسید.
با توجه به تاخیرات پیش آمده، تنها پانزد دقیقه فرصت داشتیم. با این حال به سرعت چرخی در غرفه ها زدیم. به تصور من ده ها برابر از فرودگاه دبی کوچکتر بنظر میرسید. پیشتر طراحی فرودگاه دبی برایم سئوال بر انگیز بود. بی شک به پشتوانه مشاوران زبده غربی است که خروار های سرمایه در آن بیابان لم یزرع کاشته هشده است. با این وجود از نگاه نقادانه و البته نافذ آمیز یحیی معمار باشی که حتی ازمنتقدان نحوه طراحی، اجرا و مینتننس(نگهداری) نظام هستی نیز هستند و بار ها در این خصوص به دفتر روابط عمومی مربوطه ایمیل هم زده و صریحا موضع خود را بیان کرده اند، به یک کپسول بس غول پیکر که نمی توان گفت طراحی. اما به عنوان یحیای دانشجو که زمانی برای گشت گذار در دیوتی فری شاپ فرودگاه ندارم و باید خود را سرعت به ورده پرواز بعدی برسانم، ترجیح میدهم به جای مسیر پر پیچ خم، درون فضای استوانه ای شکل باشم که دسترسی به هر گوشه آن به لحاظ بصری آسان بوده و با نیم نگاهی در طول مسیر مستقیم پیش رو تمامی محیط پیرامون را سیاحت کنم.
این قسمت ادامه دارد....
خداحافظی به سختی معمولش به سراغ ما هم آمد. پدر و مادر رو در آغوش گرفتیم. دعاهای مادرانه به گرمی همیشگی، اما نصیحت های پدرانه به سنگینی همیشگی نبود. نگاه ها خود پر از معناست. کرکری های آتی و سارا برای شوخی و خنده نبود، شاید تنها راه برای جلوگیری از حاق حاق گریه بود.
بیست و اندی سال زندگی بارها و بارها این اصل را برای من ثابت کرده که ما برای راحت زندگی کردن آفریده نشدیم، اما این بار هم نمی خواستم باور کنم.
به کررات در ذهنم این سفر را مرور کرده و همه راه های ممکن رفته بودم. همه چیز برنامه ریزی شده بود. می خواست اینبار برخلاف طبیعت، سرنوشت را رقم بزنم و مهارش را دردست بگیرم.
خرده حوادث اولیه را تصادفی دیدم، بی خبر ز آن، که به حکم بلا بسته اند عهد الست.
و اما اول ماجرا...
گلف ایر، در همان لحظات، وقتی می خواستیم چمدان هایمان را تحویل دهیم و برای وداع آخر پیش خانواده برگردیم، قانون جدیدی به افتخار ما تصویب کرد. به موجب این قانون چون یکی از چمدان های ما بیش از چهل کیلو وزن دارد (هرچند جمع باری که هر دو داشتیم تنها کمی بیشتر از حد مجاز بود) اجازه تحویل بار نداشته و مجبور بودیم با خرید کارتن در همان جا بارمان را از نو بسته بندی کنیم. هر طور بود کارتنی تهیه و بارمان را به بسته های کوچکتر تقسیم کردیم. اما این بار متوجه شدیم که مسئولین تحویل بار باز هم در همین لحظه تصمیم گرفته اند که به شدت مجری قانون باشند و حتی از یک کیلو بار اضافی هم نگذرند و گور پدر رضایت مشتری!
ما هم که ریال چندانی در جیبمان نمانده بود. به سرعت به سمت پدر بازگشتم، وسط تعارفات معمول بودیم که از بابا پول بگیرم یا آقای حضرتی، که آتوسا زنگ زد که بالاخره رضایت دادند و بار را تحویل گرفته اند. گویا می خواستند از ما که عازم سفر خارج از کشور هستیم شرینی بگیرند، اما بعد که متوجه می شوند ما خیلی گیج تر از آن هستیم که دلیل بهانه گیری هایشان را درک کنیم، کوتاه می آیند. (یادم باشد ایمیلی به امور مشتریان گلف ایر ارسال کنم!)
توضیح لازم اینکه درسالهای اقامتمان در پاکستان با مسائلی همچو زیر میزی، رومیزی، شرینی ، جوس (یا همان نوشیدنی خودمان) به خوبی آشنا شده بودیم چراکه این پدیده در شبه قاره نهادینه شده است. قصه اینکه برای موضوعی می بایست به یکی از ادارات دولتی مراجعه می کردم، دوستی پاکستانی مار در این مورد راهنمایی میکرد. در آخر یادآور شد که اینجا پاکستان است و درست نیست که دست خالی به پیش فلان مدیر مربوطه حاضر شوی!
طی دو-سه سال گذشته نیز به سبب حرفه مان و به ناچار تنمان به تن شهرداری چی ها زیادخورده بود. حال چرا اسرار که این کول بار تجربه! را با خودمان در همانجا رها کنیم؟ شاید دوست داشتم این سفر از همان آغاز رنگ دیگری داشته باشد...
بلیط های ما هم مثل خود ما دانشجویی بود. آخ که امان از این دانش و مشتقاتش. آن زمان که مهندس بودیم همه صحبت از هتل پنج ستاره و شأن کارکنان و .... بود. حالا باز هم در زمره اکونومی ها بودیم. ولی کیفیت و فضای صندلی های گلف ایر قابل تحسین بود. بدون استثنا در پرواز های داخلی صندلی به قدری فشرده چیده اند که انسان از هر چه سفر است بیزار می شود. خدا نکند که هواپیما از بلاد اروپای شرقی کرایه نشده باشد. چرا که علاوه بر بد خلقی خدمه، ساعتها زانو درد نیز از جلمه خدمات این دست هواپیما هاست.
پس از حدود دوساعت پرواز، ساعت هفت و بیست دقیقه به وقت محلی در فروگاه منامه به زمین نشستیم. شب بود و قت تنگ. با این حال به راحتی می توان متوجه شد که فرودگاه منامه گنجایش بلند پروزای های عربی را ندارد.
- اول آنکه پس از فرود، به دلیل ترافیک بالا در حدود سی دقیقه در گوشه ای زا باند توقف کردیم.
- دوم آنکه سالن فرودگاه بسیار شلوغ و پر ازدهام بود. برای سوار شده به هواپیمای دیگر (سالن و راهروهای ترانزیت) پیچ در پیچ و کم عرض به نظر می رسید.
با توجه به تاخیرات پیش آمده، تنها پانزد دقیقه فرصت داشتیم. با این حال به سرعت چرخی در غرفه ها زدیم. به تصور من ده ها برابر از فرودگاه دبی کوچکتر بنظر میرسید. پیشتر طراحی فرودگاه دبی برایم سئوال بر انگیز بود. بی شک به پشتوانه مشاوران زبده غربی است که خروار های سرمایه در آن بیابان لم یزرع کاشته هشده است. با این وجود از نگاه نقادانه و البته نافذ آمیز یحیی معمار باشی که حتی ازمنتقدان نحوه طراحی، اجرا و مینتننس(نگهداری) نظام هستی نیز هستند و بار ها در این خصوص به دفتر روابط عمومی مربوطه ایمیل هم زده و صریحا موضع خود را بیان کرده اند، به یک کپسول بس غول پیکر که نمی توان گفت طراحی. اما به عنوان یحیای دانشجو که زمانی برای گشت گذار در دیوتی فری شاپ فرودگاه ندارم و باید خود را سرعت به ورده پرواز بعدی برسانم، ترجیح میدهم به جای مسیر پر پیچ خم، درون فضای استوانه ای شکل باشم که دسترسی به هر گوشه آن به لحاظ بصری آسان بوده و با نیم نگاهی در طول مسیر مستقیم پیش رو تمامی محیط پیرامون را سیاحت کنم.
این قسمت ادامه دارد....
