*** -

Tuesday, July 27, 2010

و اما مالزی

قسمت دوم (رنج سرما و باران و سيل)
خداحافظی به سختی معمولش به سراغ ما هم آمد. پدر و مادر رو در آغوش گرفتیم. دعاهای مادرانه به گرمی همیشگی، اما نصیحت های پدرانه به سنگینی همیشگی نبود. نگاه ها خود پر از معناست. کرکری های آتی و سارا برای شوخی و خنده نبود، شاید تنها راه برای جلوگیری از حاق حاق گریه بود.
بیست و اندی سال زندگی بارها و بارها این اصل را برای من ثابت کرده که ما برای راحت زندگی کردن آفریده نشدیم، اما این بار هم نمی خواستم باور کنم.
به کررات در ذهنم این سفر را مرور کرده و همه راه های ممکن رفته بودم. همه چیز برنامه ریزی شده بود. می خواست اینبار برخلاف طبیعت، سرنوشت را رقم بزنم و مهارش را دردست بگیرم.
خرده حوادث اولیه را تصادفی دیدم، بی خبر ز آن، که به حکم بلا بسته اند عهد الست.
و اما اول ماجرا...
گلف ایر، در همان لحظات، وقتی می خواستیم چمدان هایمان را تحویل دهیم و برای وداع آخر پیش خانواده برگردیم، قانون جدیدی به افتخار ما تصویب کرد. به موجب این قانون چون یکی از چمدان های ما بیش از چهل کیلو وزن دارد (هرچند جمع باری که هر دو داشتیم تنها کمی بیشتر از حد مجاز بود) اجازه تحویل بار نداشته و مجبور بودیم با خرید کارتن در همان جا بارمان را از نو بسته بندی کنیم. هر طور بود کارتنی تهیه و بارمان را به بسته های کوچکتر تقسیم کردیم. اما این بار متوجه شدیم که مسئولین تحویل بار باز هم در همین لحظه تصمیم گرفته اند که به شدت مجری قانون باشند و حتی از یک کیلو بار اضافی هم نگذرند و گور پدر رضایت مشتری!
ما هم که ریال چندانی در جیبمان نمانده بود. به سرعت به سمت پدر بازگشتم، وسط تعارفات معمول بودیم که از بابا پول بگیرم یا آقای حضرتی، که آتوسا زنگ زد که بالاخره رضایت دادند و بار را تحویل گرفته اند. گویا می خواستند از ما که عازم سفر خارج از کشور هستیم شرینی بگیرند، اما بعد که متوجه می شوند ما خیلی گیج تر از آن هستیم که دلیل بهانه گیری هایشان را درک کنیم، کوتاه می آیند. (یادم باشد ایمیلی به امور مشتریان گلف ایر ارسال کنم!)
توضیح لازم اینکه درسالهای اقامتمان در پاکستان با مسائلی همچو زیر میزی، رومیزی، شرینی ، جوس (یا همان نوشیدنی خودمان) به خوبی آشنا شده بودیم چراکه این پدیده در شبه قاره نهادینه شده است. قصه اینکه برای موضوعی می بایست به یکی از ادارات دولتی مراجعه می کردم، دوستی پاکستانی مار در این مورد راهنمایی میکرد. در آخر یادآور شد که اینجا پاکستان است و درست نیست که دست خالی به پیش فلان مدیر مربوطه حاضر شوی!
طی دو-سه سال گذشته نیز به سبب حرفه مان و به ناچار تنمان به تن شهرداری چی ها زیادخورده بود. حال چرا اسرار که این کول بار تجربه! را با خودمان در همانجا رها کنیم؟ شاید دوست داشتم این سفر از همان آغاز رنگ دیگری داشته باشد...

بلیط های ما هم مثل خود ما دانشجویی بود. آخ که امان از این دانش و مشتقاتش. آن زمان که مهندس بودیم همه صحبت از هتل پنج ستاره و شأن کارکنان و .... بود. حالا باز هم در زمره اکونومی ها بودیم. ولی کیفیت و فضای صندلی های گلف ایر قابل تحسین بود. بدون استثنا در پرواز های داخلی صندلی به قدری فشرده چیده اند که انسان از هر چه سفر است بیزار می شود. خدا نکند که هواپیما از بلاد اروپای شرقی کرایه نشده باشد. چرا که علاوه بر بد خلقی خدمه، ساعتها زانو درد نیز از جلمه خدمات این دست هواپیما هاست.
پس از حدود دوساعت پرواز، ساعت هفت و بیست دقیقه به وقت محلی در فروگاه منامه به زمین نشستیم. شب بود و قت تنگ. با این حال به راحتی می توان متوجه شد که فرودگاه منامه گنجایش بلند پروزای های عربی را ندارد.
- اول آنکه پس از فرود، به دلیل ترافیک بالا در حدود سی دقیقه در گوشه ای زا باند توقف کردیم.
- دوم آنکه سالن فرودگاه بسیار شلوغ و پر ازدهام بود. برای سوار شده به هواپیمای دیگر (سالن و راهروهای ترانزیت) پیچ در پیچ و کم عرض به نظر می رسید.
با توجه به تاخیرات پیش آمده، تنها پانزد دقیقه فرصت داشتیم. با این حال به سرعت چرخی در غرفه ها زدیم. به تصور من ده ها برابر از فرودگاه دبی کوچکتر بنظر میرسید. پیشتر طراحی فرودگاه دبی برایم سئوال بر انگیز بود. بی شک به پشتوانه مشاوران زبده غربی است که خروار های سرمایه در آن بیابان لم یزرع کاشته هشده است. با این وجود از نگاه نقادانه و البته نافذ آمیز یحیی معمار باشی که حتی ازمنتقدان نحوه طراحی، اجرا و مینتننس(نگهداری) نظام هستی نیز هستند و بار ها در این خصوص به دفتر روابط عمومی مربوطه ایمیل هم زده و صریحا موضع خود را بیان کرده اند، به یک کپسول بس غول پیکر که نمی توان گفت طراحی. اما به عنوان یحیای دانشجو که زمانی برای گشت گذار در دیوتی فری شاپ فرودگاه ندارم و باید خود را سرعت به ورده پرواز بعدی برسانم، ترجیح میدهم به جای مسیر پر پیچ خم، درون فضای استوانه ای شکل باشم که دسترسی به هر گوشه آن به لحاظ بصری آسان بوده و با نیم نگاهی در طول مسیر مستقیم پیش رو تمامی محیط پیرامون را سیاحت کنم.
این قسمت ادامه دارد....

Saturday, July 24, 2010

و اما مالزی

قسمت اول (خدا حافظ تهران)
سالها بود که در سرافت سفر به مالزی بودم. همان لحظات که از مرز میرجاوه وارد ایران شدیم و شاید دور تراز آن، لحظات پس از دفاعیه پایان نامه کارشناسی (که یادش بخیر، شادی را در چشمان خانم دکتر صباحات عالمگیر هنگامی که با فخر به اساتید مهمان در خصوص چگونگی برنامه ریزی، هدایت من در تدوین پایان نامه توضیح می داد، هرگز فراموش شدنی نیست) در فکر سفر به دیاری دیگر بودم. سرزمینی خالی از رنگ و بوی خاور میانه! جایی فارغ از تعصبات قومی و مذهبی، جایی که آزادی و احترام به حقوق شهروندی را بتوان در خیابان هایش استنشاق کرد. ... بگذریم.
بیش از دوسال بود که در تهران ساکن بودیم. در این مدت با این شهر، بازار کار و نحوه زندگی در آن آشنا شدیم. با وجود جایگاه شغلی و درآمد مناسب، دیگر به ثبات نسبی رسیده وزندگی خوبی را تجربه میکردیم. هرچند گاهی چهار روز در هفته را تهران نبودم و در این فرصت کوتاه به نمعت پروژه های شرکت، بارها و بارها به کیش، اهواز، مشهد، متل قو، زنجان، قم و کاشان سفر کردم. اما بعد از دوسال، این آکواریوم کوچک دیگر چیزی برای آن بخش از درون ماجراجو و کنجکاو نداشت. ناگفته نماند که بلند پروازی از یک سو و البته طعم تلخ خفقان،غبار سنگین ظلم و بیداد گری که به اجبار لحظه به لحظه و نفس به نفس آن را تجربه میکنینم، در این خستگی زود هنگام بس موثر بوده اند. ... باز هم بگذریم.
اتفاق میمون بازگشت بابا و سارا و دارا، نان دارد... همه با هم بود. خب خیلی وقت بود که سارا را ندیده بودم و خیلی حیف می شد که بدون دیدن او به این سفر می رفتیم. از طرف دیگر، حضور پدر که البته قوت قلبی است در این گونه تحولات، فشار روانی ناشی از این تغییر که آینده ای غیر قابل پیش بینی رقم می زد را تا اندازای کاست.
آتوسا هم که سخت مخالف این سفر بود، ناامید از تغییر احوال من، همراه شد. آخر پس دوران پر فراز و نشیب تحصیل در لاهور به ثباتی رسیده بودیم و آرامش حق هر انسانیست. دوری از خانواده، ترس از تکرار روزهای گذشته و سختی های زندگی دانشجوی و خانه به دوشی، توفیق روز افزون هر دو ما در محیط کاری و ده ها دلیل دیگر که نیاز به ثبت آن نیست.... بی شک حق با اوست.
به هر حال گذشت. استعفا دادیم، دوستان را بدرود گفتیم و زندگی را کارتون کردیم، گوشه انباری.( 24-07-2010)

Monday, June 12, 2006

سلام

بسمه تعالی

با سلام و عرض تحیت به محضر فضلای معظم و دوستان مکرم
دیری است که با اندیشه بسط ارتباط و تبادل افکار و یافتن فرصتی بیش برای آموختن، در صدد احداث پایگاهی اینترنتی بودم

چنان که لسان الغیب می فرماید

در چمن هر ورقش دفتر حال دگراست _____ حیف باشد که زکار همه غافل باشی

متاسفانه مشغله های درسی روزمره و بسیاری مسایل کوچک و بزرگ، مجال اِعتلا به این هدف را از من دریغ داشت
حال، فرصت را این چنین مغتنم می شمارم و هرچند، قلمم در قیاس والیان ادب و فلسفه در مقام ابداع و صُنع عاجز است، و هرچند تا راهبری فرسنگها و فرسنگها فاصله است و

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی _____ مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
ولیکن از جَهد و کوشش باز نمی ماند. همواره جانب عزت والای متقدمین را نگه داشته و همت خود را در نهایت سود جستن از ایشان در جایگاه یک دانش آموز بلند داشتم

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی ______ تا رهرو نباشی کِی راهبر شوی
در مکتب حقایق ، پیش ادیب عشق _____ هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
غایت آمال این دفتر را به دو گندم کاشته ام
اول به نیت تحقیق، مطالعه زندگی و آثار بزرگان عرصه علم و ادب و فلسفه، و به اشتراک گذاشتن مطالعات خویش با شما عزیزان
دوم استفاده از امکانات این پایگاه اینترنتی و به رشته تحریر در آوردن داشته ها و برداشت هایم با نیت تمرین نگارش و محک زدن توان قلم خود

در این وادی خود را معصوم از اغلاط و اشتباه نمی دانم
انتقادات شما عزیزان را نفیاً یا اثباتاً به دیده منت می گمارم، و این سخن امیرالمومنین را آویزه گوش خود قرار داده ام
لا یستغنی العاقل عن المشاوره "نحج البلاغه. نامه 53
هیچ خردمندی از مشاوره بی نیاز نیست
یحیی عبدالهی
12/6/2006